1 بسته تر شد دل من داد چو خط دست به هم کار زنجیر کند مور چو پیوست به هم
2 مژه بر هم زدن یار تماشا دارد که شود دست و گریبان دو جهان مست به هم
3 نه چنان گشت پریشان دل صد پاره من که به شیرازه آن زلف توان بست به هم
4 مگذر از صحبت یاران موافق زنهار رشته و موم، شود شمع چو پیوست به هم
5 زلف او فتنه و خط آفت و خال است بلا آه از آن روز که این هر سه دهد دست به هم
6 مگذر از چاشنی شهد خموشی صائب که ز شیرینی آن، رخنه لب بست به هم
دیدگاهها **