ما را دگر بر آن در خواب شبان از کمال خجندی غزل 503
1. ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
بالین دردمندان جز آستان نباشد
1. ما را دگر بر آن در خواب شبان نباشد
بالین دردمندان جز آستان نباشد
1. ما را شب فراق کجا خواب میبرد
صد خواب را ز گریه ما آب میبرد
1. ما را گلی از روی تو چیدن نگذارند
چیدن چه خیالیست که دیدن نگذارند
1. ما را هوس مسجد و سجاده نباشد
مستی صفت مردم آزاده نباشد
1. مرا بی تو از دیده خون می رود
ز دل نیز صبر و سکون می رود
1. مرا بی تو آسوده حالی نباشد
دمی بی رخت بی ملالی نباشد
1. مرا دلیست که از بار بار میطلبد
بسوز سینه انگار بار می طلبد
1. مرا ز پیش براندی جفا همین باشد
نهایت ستم ای بیوفا همین باشد
1. مرا ز خاک ره آن مه همیشه کم دارد
بدین مشابه گدا را که محترم دارد
1. مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید
که کارم از گره زلف یار بگشاید
1. مرا لطف گفتارش از راه برد
لبش هوشم از جان آگاه برد
1. مریض عشق بتان را بر طبیب نباشد
باتفاق طبیبی به از حبیب نباشد