چرا کردی مرا از دل فراموش از جهان ملک خاتون غزل 835
1. چرا کردی مرا از دل فراموش
گرفتی دیگری جز من در آغوش
1. چرا کردی مرا از دل فراموش
گرفتی دیگری جز من در آغوش
1. گرم بوسی دهی از لعل پرنوش
غلامی گردم از جان حلقه در گوش
1. به خوابش دیده ام زلف تو را دوش
شدم زان بو بدین سان مست و مدهوش
1. گر شبی سوی من خسته دل افتد رایش
چه تفاوت کند از رای جهان آرایش
1. به جان آمد دل من از جفایش
خدا را با که گویم ماجرایش
1. بر ما گذر ار آرد در دیده کنم جایش
جان در تن ما آید از قد دلارایش
1. گر به جانی می فروشد وصل خویش
من ندارم نیم جانی نیز بیش
1. تو جوری می کنی بر من ز حد بیش
مکن زین بیش و از آهم بیندیش
1. نگارینا مکن بر من ستم بیش
مزن زین بیش تو بر ریش من نیش
1. آسوده نیست خاطرم از روزگار خویش
پیوسته در تحیرم از کار و بار خویش
1. دادم به دستت مسکین دل ریش
با تو چه گویم حال دل خویش
1. نکهت عنبرست یا بویش
مشک تاتار یا که گیسویش