آه ازین شب که نیست پایانش از جهان ملک خاتون غزل 823
1. آه ازین شب که نیست پایانش
وای دردی که نیست درمانش
1. آه ازین شب که نیست پایانش
وای دردی که نیست درمانش
1. خوشست درد که باشد امید درمانش
خوشا سری که نباشد به عشق سامانش
1. مراست درد فراقی که نیست درمانش
شبیست شدّت هجران که نیست پایانش
1. اگرچه یاد نیاید به سالها ز منش
هزار جان گرامی فدای جان و تنش
1. صبحدم آورد بویی سویم از پیراهنش
راست گویم آب حیوان می چکد از دامنش
1. گر زنم آهی بسوزم خرمنش
ای مسلمانان بگویید از منش
1. ز مهرویان بود گویا وفا خوش
که نبود از نکورویان جفا خوش
1. در فراقت من نکردم خواب خوش
بی لبت هرگز نخوردم آب خوش
1. ای دل ما را به دردت حال خوش
کرده ای کار مرا پامال خوش
1. بیا تا در برت گیرم چو جان خوش
دهم در پای تو جانا روان خوش
1. چو خندد صبحدم گل در چمن خوش
نماید چون رخت در چشم من خوش
1. بیا که دیده ی من دید دوش خوابی خوش
برآمده به شب تیره آفتابی خوش