مرا در عشق تو دیوانه از جهان ملک خاتون غزل 633
1. مرا در عشق تو دیوانه خوانند
به شمع روی تو پروانه خوانند
1. مرا در عشق تو دیوانه خوانند
به شمع روی تو پروانه خوانند
1. عاشقان را تا به کی در کوی تو رسوا کنند
بی دلان را اینچنین سرگشته و شیدا کنند
1. درد دل مرا چو اطبا دوا کنند
درمان درد ما لب لعل شما کنند
1. مقرّرست دلا دلبران وفا نکنند
نهند درد به دلها ولی دوا نکنند
1. این دیدهٔ جان مرا روی تو بینا میکند
مدحت زبان روح را گویی که گویا میکند
1. صبح روی تو سلامت می کند
هم دعای صبح و شامت می کند
1. هر دم که جان وصال تو را یاد می کند
از غصّه جهان دلم آزاد می کند
1. مسکین دلم ز درد تو فریاد میکند
از بس که روز هجر تو بیداد میکند
1. با قامت تو سرو به بستان چه می کند
گل با رخت بگو به گلستان چه می کند
1. جادوی چشمان شوخت چاره سازی می کند
حاجب کنج دهانت حقّه بازی می کند
1. تا به چند آن غمزه از من دلربایی میکند
میرود با جای دیگر آشنایی میکند
1. درد مرا طبیب مداوا نمی کند
با من ز روی لطف مدارا نمی کند