وقت رسید کان صنم حاجت از جهان ملک خاتون غزل 621
1. وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند
با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند
1. وقت رسید کان صنم حاجت ما روا کند
با من خسته دل بگو تا به کی این جفا کند
1. تا چند با دل من مسکین جفا کند
آن بی وفا نگار به ترک وفا کند
1. باشد که درد ما به تفقّد دوا کند
کام دل ضعیف ز وصلش روا کند
1. با قدت آخر چرا سروی سرافرازی کند
از چه رو آخر صبا با زلف او بازی کند
1. عاقبت درد من خسته سرایت بکند
از فراق تو بسی با تو شکایت بکند
1. سرو قدّت سایه تا بر ما فکند
شور و غوغا در وجود ما فکند
1. دل ستد از دستم و در پا فکند
آتش عشقش به دل ما فکند
1. سایه سرو بلندش گر به ما می افکند
جان کنم ایثارش اما او کجا می افکند
1. از چه رو لعل تو درمان دل ما نکند
چون دلم غیر رخت میل به هر جا نکند
1. کس به امید وفا ترک دل و دین نکند
جز تو سنبل به گل روی تو پرچین نکند
1. دلبرم دل ز برم برد و وفایی نکند
درد ما را ز لب خویش دوایی نکند
1. چشمان تو مست و ناتوانند
پر فتنه و شهره ی زمانند