رسید مژده ی شادی که از جهان ملک خاتون غزل 597
1. رسید مژده ی شادی که شاه باز آمد
خلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد
1. رسید مژده ی شادی که شاه باز آمد
خلاص یافت دل از غم که دلنواز آمد
1. ز باد صبح حدیثی مرا به گوش آمد
که خیز ای دل مسکین که گل به جوش آمد
1. دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمد
ز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد
1. دل من عشق بازی نیک داند
لبت عاشق نوازی نیک داند
1. آنان که مهر روی چو ماه تو دیدهاند
مهرت به جان و دل ز جهانی خریدهاند
1. عشاق مهر روی تو از جان خریده اند
مهرتو را ز هر دو جهان برگزیده اند
1. این جور و جفای چرخ تا چند
دارد دل خاص و عام در بند
1. عاشقان گل رخسار تو بستان طلبند
وز قد سرو وشت شیوه و دستان طلبند
1. طالبان سر کویت رخ جانان طلبند
رخ جانان نه مرادست مگر جان طلبند
1. دردمندان تو از وصل تو درمان طلبند
یک نظر دیدن روی تو چو ایمان طلبند
1. دردمندان غم عشق دوا می طلبند
وز مراد دو جهان وصل شما می طلبند
1. وصالت دوای دل دردمند
در وصل از این بیش بر ما مبند