در عالم لطافت چون یار از جهان ملک خاتون غزل 573
1. در عالم لطافت چون یار من نباشد
آشفته کار و باری چون کار من نباشد
1. در عالم لطافت چون یار من نباشد
آشفته کار و باری چون کار من نباشد
1. دل خوبان چنین سنگین نباشد
جفا بر بی دلان چندین نباشد
1. ما را به جهان جز غم روی تو نباشد
منزلگه ما جز سر کوی تو نباشد
1. چون عارض دلجوی بتم ماه نباشد
ور ماه بود ساکن خرگاه نباشد
1. مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالمم یاری نباشد
1. مرا جز عشق تو کاری نباشد
چو تو در عالم یاری نباشد
1. چرا ز وصل تو کامم روا نمی باشد
چرا به بخت منت جز جفا نمی باشد
1. دلبران را وفا نمی باشد
لطفشان جز جفا نمی باشد
1. یار بی جرمی ز من بیزار شد
ناگهان با دشمنانم یار شد
1. رمید دل ز من خسته پیش دلبر شد
دماغ جان ز سر زلف او معطّر شد
1. تا که شمع جمال او برشد
حال پروانه نوع دیگر شد
1. دیده ای کاو به سر کوی وفا رهبر شد
بی تکلّف به همه ملک جهان سرور شد