ما را به جهان جز غم تو از جهان ملک خاتون غزل 562
1. ما را به جهان جز غم تو یار نباشد
جز جستن وصل تو مرا کار نباشد
1. ما را به جهان جز غم تو یار نباشد
جز جستن وصل تو مرا کار نباشد
1. چون چشم خوشت نرگس مخمور نباشد
بی روی تو در دیده ی ما نور نباشد
1. نماز ما به چه ارزد اگر نیاز نباشد
من آن نیاز نیارم که در نماز نباشد
1. شب هجران که پایانش نباشد
بود دردی که درمانش نباشد
1. دلم پردرد و درمانش نباشد
شبان هجر پایانش نباشد
1. مبا دردی که درمانش نباشد
فراقی را که پایانش نباشد
1. بر خسته دلان جور از این بیش نباشد
نیش ستم آخر به سر ریش نباشد
1. مرا جز مهر تو در دل نباشد
جز آب عشق تو در گل نباشد
1. به دردت داروی دردم نباشد
ز دردت جز رخی زردم نباشد
1. مرا با درد عشقت غم نباشد
که ما را چون تو دلبر کم نباشد
1. چرا درد مرا درمان نباشد
چرا جان مرا جانان نباشد