گل رفت حالی از چمن تا از جهان ملک خاتون غزل 514
1. گل رفت حالی از چمن تا خود به بستان کی رسد
وز شوق رویش ناله و زاری به دستان کی رسد
1. گل رفت حالی از چمن تا خود به بستان کی رسد
وز شوق رویش ناله و زاری به دستان کی رسد
1. دردمندی چه شود گر به دوایی برسد
بی نوایی ز وصالت به نوایی برسد
1. بوی مهرت به مشام من شیدا نرسد
گنج وصل تو به هر بی سر و بی پا نرسد
1. مژدهای دادم صبا ای دل که جانان میرسد
درد دوری را بده تسکین که درمان میرسد
1. فکرم به منتهای جمالت نمی رسد
دست امید من به وصالت نمی رسد
1. فریاد کاین طبیب به دردم نمی رسد
دستم به دور وصل تو هر دم نمی رسد
1. دردم ز وصل دوست به درمان نمیرسد
واین تیره روز هجر به پایان نمیرسد
1. دردم نهاد بر دل و درمان نمیرسد
واین روزگار تلخ به پایان نمیرسد
1. از بحر غم دلم به کرانه نمیرسد
کشتی وصل ما به میانه نمیرسد
1. دارم امید وصل و به جایی نمیرسد
واین درد بیدوا به دوایی نمیرسد
1. بتی که خاطر او لازم جفا باشد
چه لازمست که با او مرا وفا باشد
1. مرا دردی بود در دل که از وصلش دوا باشد
دوای درد دوری را مگر لطف شما باشد