او کی از روی عنایت به از جهان ملک خاتون غزل 502
1. او کی از روی عنایت به جهان پردازد
یا شبی وصل رخش کار غریبی سازد
1. او کی از روی عنایت به جهان پردازد
یا شبی وصل رخش کار غریبی سازد
1. در فراق رخ یارم رگ جان می سوزد
بی تکلّف ز غمش جمله جهان می سوزد
1. خوشا مشکی که از زلف تو ریزد
خوشا بادا که از کوی تو خیزد
1. پیش روی تو دلم از سر جان برخیزد
جان چه باشد ز سر هر دو جهان برخیزد
1. ای دیده ی نم دیده بی روی تو خون ریزد
طوفان ز غم عشقت هر لحظه برانگیزد
1. آن غمزه فتّانت از خواب چو برخیزد
دانم که ز هر گوشه صد فتنه برانگیزد
1. سحرگهی که ز خواب شبانه برخیزد
هزار فتنه ز دور زمانه برخیزد
1. درد مرا مگر ز طبیبم دوا رسد
فریاد خستگان بلا هم خدا رسد
1. حال زارم گوییا روزی بر جانان رسد
یا طبیب دل به غور درد بی درمان رسد
1. عاقبت این درد دل را هم شبی درمان رسد
واین سر سرگشتهام از وصل با سامان رسد
1. ای خوش آن دم که مرا جان بر جانانه رسد
مرغ روحم ز قفس بر در کاشانه رسد
1. آخر این دردم به درمان کی رسد
نوبت دیدار جانان کی رسد