اگرچه درد دلم آشکار از جهان ملک خاتون غزل 478
1. اگرچه درد دلم آشکار نتوان کرد
به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد
1. اگرچه درد دلم آشکار نتوان کرد
به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد
1. درد دل را ز تو ای دوست نهان نتوان کرد
جان شیرین منی صبر ز جان نتوان کرد
1. نه صبر از وصل جانان می توان کرد
نه هجران بر خود آسان می توان کرد
1. دلی که در همه عالم بزرگواری کرد
ببین که عشق تو با او چه خرده کاری کرد
1. تا دلم با تو عشق بازی کرد
مرغ جان نیز شاهبازی کرد
1. ناتوان چشم تو تا میل به مخموری کرد
دل سرگشته ی من باز ز تن دوری کرد
1. یک دم نگار ما نظری سوی ما نکرد
رحمی به حال زار من مبتلا نکرد
1. دلبر به هر چه گفت به قولش وفا نکرد
با این دل رمیده به غیر از جفا نکرد
1. یا رب فلک برین دل مسکین چه ها نکرد
یک لحظه با مزاج خودم آشنا نکرد
1. دلدار رفت و کام دل ما روا نکرد
دردم به دل رسید و دلم را دوا نکرد
1. دلبر برفت و بر دل تنگم نظر نکرد
وز آه سوزناک جهانی حذر نکرد
1. ای مسلمانان فغان کان یار من یاری نکرد
با من بیچاره هرگز رسم دلداری نکرد