دل ز ما برد و قصد جانم از جهان ملک خاتون غزل 466
1. دل ز ما برد و قصد جانم کرد
قصد این جان ناتوانم کرد
1. دل ز ما برد و قصد جانم کرد
قصد این جان ناتوانم کرد
1. در جهان ما دلبری خواهیم کرد
وز جهانی دلبری خواهیم کرد
1. تا چند دل از هجر تو بیهوش توان کرد
زهر شب هجران رخت نوش توان کرد
1. جانا غم عشق تو فراموش توان کرد
غیر از غم عشق تو در آغوش توان کرد
1. مسلمانان نه صبر از جان توان کرد
نه درد عشق را درمان توان کرد
1. نه درد عشق را پنهان توان کرد
نه صبر اندر غم هجران توان کرد
1. دل برد زلف شوخت و آنگاه قصد جان کرد
انصاف ده نگارا با دوست این توان کرد
1. تا نگارین رخ دلبند ز ما پنهان کرد
خانه ی صبر من دلشده را ویران کرد
1. تا چند توان درد تو در سینه نهان کرد
در حسرت تو خون دل از دیده روان کرد
1. بیش از این با من بیچاره جفا نتوان کرد
با وجود ستمش ترک وفا نتوان کرد
1. ز دست خیل خیال تو خواب نتوان کرد
به دولت شب وصلت شتاب نتوان کرد
1. به قول مدّعیان ترک یار نتوان کرد
به ترک ساعد و دست نگار نتوان کرد