آن بنده که جز تو کس ندارد از جهان ملک خاتون غزل 443
1. آن بنده که جز تو کس ندارد
جز بندگیت هوس ندارد
1. آن بنده که جز تو کس ندارد
جز بندگیت هوس ندارد
1. نگار از حال زارم غم ندارد
به ریش خاطرم مرهم ندارد
1. غم هجر تو پایانی ندارد
به غیر از وصل درمانی ندارد
1. مهر رویش نه چنانم نگران می دارد
دایمم خون دل از دیده روان می دارد
1. کسی که تخم غمت در میان جان کارد
روا بود که جهان را ز یاد بگذارد
1. دوای درد دوری صبر دارد
کسی کاو عشق ورزد صبر کارد
1. دلم ز درد غم عشق جان نخواهد برد
گمان هستی این ناتوان نخواهد برد
1. هجر رویت آب چشم ما به دریا میبرد
بوی زلفت صبحدم بادی به هرجا میبرد
1. چشم خوابآلود او بنگر که چون دل میبرد
درد عشقش از دل ما صبر مشکل میبرد
1. شبهاست کز خیال تو خوابم نمی برد
شب نیست کاتش غمت آبم نمی برد
1. برگشت نگار و دل ز ما برد
ما را به غم فراق بسپرد