تا چند کنم جانا از دست از جهان ملک خاتون غزل 419
1. تا چند کنم جانا از دست غمت فریاد
زین بیش نمی آرم من طاقت این بیداد
1. تا چند کنم جانا از دست غمت فریاد
زین بیش نمی آرم من طاقت این بیداد
1. فریاد و فغان در غم هجران تو فریاد
تا چند کنی بر من دلسوخته بیداد
1. ز جفای فلک سفله مسلمانان داد
که بسی داغ بدین خسته ی دل ریش نهاد
1. مهر رویت آتشم در جان نهاد
در دل من درد بی درمان نهاد
1. بازم غم فراق تو دردی به جان نهاد
تا کی توان غمی به دل ناتوان نهاد
1. نگردانی به وصلم یک زمان شاد
$نیاری از من مسکین دمی یاد
1. بگو کجا برم از دست هجر تو فریاد
که کند خانه صبرم ز بیخ و از بنیاد
1. هزار ناله ز دست فراق و صد فریاد
که کند خانه ی صبرم ز بیخ و از بنیاد
1. دلم هجر تو یارا برنتابد
فراقت سنگ خارا برنتابد
1. لب لعلت ز جهانی دل و جان می طلبد
دل و جان را چه محل هر دو جهان می طلبد
1. این باغ جهان بنگر تا باز چه بار آرد
تا بخت که را دیگر زین جمله به کار آرد
1. اگر کسی خبری زان نگار باز آرد
به جان تو که جهانی بر او نیاز آرد