چون دلم وصل او دوا دارد از جهان ملک خاتون غزل 431
1. چون دلم وصل او دوا دارد
از تنم جان چرا جدا دارد
1. چون دلم وصل او دوا دارد
از تنم جان چرا جدا دارد
1. قدی چون سرو بستان راست دارد
مه از رویش رخ اندر کاست دارد
1. دلبرا سرو قدت شکل صنوبر دارد
که تواند که دل از قامت تو بردارد
1. نگار من دلی چون سنگ دارد
ز نام عاشقانش ننگ دارد
1. سر سرگشته سودای تو دارد
هوای قد و بالای تو دارد
1. صبوری در غم جانان که دارد
دوای درد بی درمان که دارد
1. تو نظر کن که بت من چه جمالی دارد
بر لب چشمه حیوان خط و خالی دارد
1. دل من با سر زلف تو هوایی دارد
دردمندست و ز لعل تو دوایی دارد
1. دلبر غم حال ما ندارد
یک ذرّه به دل وفا ندارد
1. گویند جهان وفا ندارد
میلی سوی وصل ما ندارد
1. آن کیست که با یاد تو دل شاد ندارد
آن کس که مگر عهد غمت یاد ندارد
1. دل در غم هجران تو بهبود ندارد
جز وصل تواش هیچ دوا سود ندارد