کس به عالم همچو من بی از جهان ملک خاتون غزل 407
1. کس به عالم همچو من بی کس مباد
همچو حلقه بر در هرکس مباد
1. کس به عالم همچو من بی کس مباد
همچو حلقه بر در هرکس مباد
1. شبت بی من خسته دل خوش مباد
دلم همچو زلفت مشوّش مباد
1. ما را نمی رود نفسی یاد او ز یاد
یارب که یاد او ز دل خسته کم مباد
1. مرا به صبحدمی در چمن گذار افتاد
ز بوی گل به مشامم خیال یار افتاد
1. تا دیده ی من بر رخ همچون قمر افتاد
راز دلم از پرده محنت بدر افتاد
1. جهان را با غم رویت خوش افتاد
ز رخسارت دلم در آتش افتاد
1. مرا با قامت آن سرو آزاد
مسلمانان ز جانم بس خوش افتاد
1. چه آتشیست ز رویت که در جهان افتاد
که جان ز هستی خود باز در گمان افتاد
1. دل رفت و باز با سر زلفش قرار داد
جان ستم کشم به سر زلف یار داد
1. به بستان جهان ای سرو آزاد
ز جانت بنده گشتم تا شود شاد
1. همی خواهم که آیی در برم شاد
که تا باشم زمانی از تو دلشاد
1. ز قدّت چون خجل شد سرو آزاد
مکن بر بی دلان زین بیش بیداد