منم که نقش توأم هرگز از جهان ملک خاتون غزل 371
1. منم که نقش توأم هرگز از خیال نرفت
دو چشم بختم از آن چهره و جمال نرفت
1. منم که نقش توأم هرگز از خیال نرفت
دو چشم بختم از آن چهره و جمال نرفت
1. آن دل نگویمش که در او یاد او نرفت
تا مهر روی دوست به جانش فرو نرفت
1. بر من خسته ی هجران چه جفاها که نرفت
وز دو چشمت به دلم آنچه خطاها که نرفت
1. حکایتیست که با کس نمی توانم گفت
حدیث عشق تو درّیست می نیارم سفت
1. یک باره به ترک غم جانان نتوان گفت
و این مشکل هجران تو آسان نتوان گفت
1. تا چند نالم من در فراقت
گشتم ز دوری بی صبر و طاقت
1. تا کی کشم ای دوست ز خود کرده ندامت
تا چند کشد دل ز غم عشق ملامت
1. در عشق تو تا چند کشم بار ملامت
اندیشه نداری مگر از روز قیامت
1. گرچه سرگشسته ام ز چوگانت
نکشیدیم سر ز فرمانت
1. کیست آن کس که تو را دید و نشد حیرانت
بعد از امروز سر ما و خط فرمانت
1. ای همچو شب گیسوی تو خون دلم در گردنت
در خون جان عاشقان فکری بباید کردنت
1. ناامیدم مکن ز درگاهت
که چو من نیست بنده ی راهت