تا از دو دیده ام رخ آن از جهان ملک خاتون غزل 359
1. تا از دو دیده ام رخ آن گل عذار رفت
خواب از دو دیده وز دل تنگم قرار رفت
1. تا از دو دیده ام رخ آن گل عذار رفت
خواب از دو دیده وز دل تنگم قرار رفت
1. تا از بر من آن صنم گل عذار رفت
چون زلف بی قرار وی [از] من قرار رفت
1. تا دل سرگشته ام چون زلف او سودا گرفت
از بر من رفت جان و در دو زلفش جا گرفت
1. ز آتش بیداد که بالا گرفت
شعله ی آن در دل خارا گرفت
1. از سر زلفش دلم سودا گرفت
وز دو لعلش آتشی در ما گرفت
1. دو دیده از رخ چون آفتاب آب گرفت
ترا چو بخت من ای دوست از چه خواب گرفت
1. دستم ز غمت نگار بگرفت
از دیده و ره گذار بگرفت
1. از بوی گلم دماغ بگرفت
زان روی دلم به باغ بگرفت
1. دلم برفت و سر دست آن نگار گرفت
قرار در سر آن زلف بی قرار گرفت
1. فریاد کان نگار دل از مهر برگرفت
جور و جفا به حال دل ما ز سر گرفت
1. بیا که مملکت دیده ام خیال گرفت
ز صحبت شب هجران مرا ملال گرفت
1. آیینه ی جمال تو از آه من گرفت
یا ناله های زار سحرگاه من گرفت