بیا که بی تو مرا هیچ از جهان ملک خاتون غزل 335
1. بیا که بی تو مرا هیچ زندگانی نیست
به هجر لذّت عمری چنانچه دانی نیست
1. بیا که بی تو مرا هیچ زندگانی نیست
به هجر لذّت عمری چنانچه دانی نیست
1. آن چه شوریست ز عشق تو که اندر می نیست
وآن چه سرّیست ز اسرار تو کاندر نی نیست
1. مرا به عشق تو جز ناله ای و آهی نیست
به حال زار من خسته ات نگاهی نیست
1. مرا جز درگه لطف تو می دانی پناهی نیست
اگرچه بر من مسکین محزونت نگاهی نیست
1. چرا به سوی من خسته ات نگاهی نیست
که جز در تو مرا در جهان پناهی نیست
1. دل من در فراق شیداییست
خسته از درد ناشکیباییست
1. ماهرویا مه رویت چه جهانآراییست
در چمن قامت سرو تو چه بیهمتاییست
1. هوای کوی جانان خوش هواییست
مگر آرام جان مبتلاییست
1. دل دیوانه ی من در غم تو شیداییست
دیده در کوی خیال تو جهان پیماییست
1. نفس باد صبا بیش معنبر بوییست
این چنین نکهت جان بخش هم از گیسوییست
1. دیدی که آن نگار سرو برگ ما نداشت
دل بستد از فلان و به دست غمش گذاشت
1. فریاد کان نگار سرو برگ ما نداشت
دل برد و تخم مهر رخش در جهان بکاشت