بر من خسته ز هجران چه از جهان ملک خاتون غزل 323
1. بر من خسته ز هجران چه جفاهاست که نیست
بر دل من ز فراقت چه بلاهاست که نیست
1. بر من خسته ز هجران چه جفاهاست که نیست
بر دل من ز فراقت چه بلاهاست که نیست
1. در سر زلف تو ای دوست چه شرهاست که نیست
در دهان نمکینت چه نمکهاست که نیست
1. مرا در درد عشقت چاره ای نیست
ترا پروای هر بیچاره ای نیست
1. چه کنم چون ز بخت یاری نیست
با منش رای سازگاری نیست
1. مرا ز حضرت تو دوری اختیاری نیست
گناه من چه همانا ز بخت یاری نیست
1. مرا درعشق تو خواب و خوری نیست
بجز تو در جهانم دلبری نیست
1. از حال پریشان من او را خبری نیست
یا هست و به دلسوختگانش نظری نیست
1. از حال پریشان من او را خبری نیست
یا هست و بر احوال جهانش نظری نیست
1. مرا در عشق جز درد دلی نیست
چو از وصل نگارم حاصلی نیست
1. هیچ دلی نیست که در درد دلارامی نیست
دل مسکین مرا در غمت آرامی نیست
1. جهان تا هست خالی از غمی نیست
به ریش خاطر او مرهمی نیست
1. اگرچه یار مرا هیچ مهربانی نیست
ورا چو من به جهان هیچ بنده جانی نیست