بیان روشنی چون شمع دارم از حزین لاهیجی غزل 481
1. بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود
من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود
1. بیان روشنی چون شمع دارم خصم جان خود
من آتش نفس در زیر تیغم از زبان خود
1. شور سودای تو در کودکی، استادم بود
کوه و صحرا همه جا عرصهٔ فریادم بود
1. من کشتهٔ زخمی که اجل را خجل آرد
جان بندهٔ آن تیغ که چاکی به دل آرد
1. تن دیده اند از من و جانم ندیده اند
نامم شنیده اند و نشانم ندیده اند
1. نگه، رنگینتر از گل میکند رویی که او دارد
ز دل صد پرده نازکتر بود خویی که او دارد
1. خدا در ماتم آسودگی شادم نگه دارد
ز قید هر دو عالم عشق آزادم نگه دارد
1. دل در شکن زلفت، صبح طربی دارد
مهتاب بناگوشت فرخنده شبی دارد
1. سرگرم فنا فکر دگر هیچ ندارد
شمع سحری برگ سفر هیچ ندارد
1. چشمت چرا حریف شرابم نمی کند؟
اریک دو جرعه مست و خرابم نمی کند؟
1. صباح وصل به بختم اثر چه خواهدکرد؟
به تیره روزی شامم سحر چه خواهد کرد؟
1. مطرب ره مستی زد هشیار نباید شد
افسانه چو خوش باشد بیدار نباید شد
1. از عشق، تن سوخته جانان گله دارد
زین شعلهٔ بی باک، نیستان گله دارد