مستان، شب غم رفت و سحرگاه از حزین لاهیجی غزل 279
1. مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
پیمانه بیارید که هنگام صبوح است
1. مستان، شب غم رفت و سحرگاه فتوح است
پیمانه بیارید که هنگام صبوح است
1. رخسار تو را تازگی از چشم تر کیست؟
این خرّمی از فیض بهار نظر کیست؟
1. برخاست دل ز سینه و پیکان فرو نشست
تا پر خدنگ ناز تو در جان فرو نشست
1. ما را تن ضعیف به زندان عالم است
این هم که زنده ایم ز دستان عالم است
1. حیرانی من محرم آن روی چو ماه است
این دیده چراغی ست که بی دود سیاه است
1. در کوی تو نقش قدمم، حالتم این است
برخاستنم نیست ز جا، طاقتم این است
1. از آن، سرم به هوای تو مایل افتاده ست
که آرزوی تو چون شعله در دل افتاده ست
1. روزی که حجت از خلق، خواهند در قیامت
روی تو حجّت ماست، ای قبله گاه حاجت
1. زاهد از ساغر شراب گریخت
شب پر، از نور آفتاب گریخت
1. کون و مکان به زیر نگین قناعت است
مور مرا به ملک سلیمان چه حاجت است
1. لطف و قهرت به من سوخته جان هر دو یکی ست
دانه چون سوخت، بهاران و خزان هر دو یکی ست