زان شراری که نهان در دل از حزین لاهیجی غزل 243
1. زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت
شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت
1. زان شراری که نهان در دل خارا می سوخت
شمع در انجمن و لاله به صحرا می سوخت
1. فروغ آن گل رخسار بی نقابم سوخت
گیاه تشنه جگر بودم، آفتابم سوخت
1. نگاه گوشهٔ آن چشم میگسارم سوخت
ز نارسایی ساقی، دل فگارم سوخت
1. آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت
جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت
1. اشکم نمک به یاد لبت در ایاغ ریخت
غم لاله لاله خون دل از چشم داغ ریخت
1. در دل چو به یاد رخ او نور فرو ریخت
چون طور، بنای دل مهجور فروریخت
1. مجنون مرا شور تو بی پا و سر انداخت
کوه غم عشق تو مرا از کمر انداخت
1. هر زهر که چشمت به ایاغ دل ما ریخت
الماس شد، از دیدهٔ داغ دل ما ریخت
1. زانرو که زد به بلبل پرشور، پشت دست
تا حشر می گزد، گل مغرور، پشت دست
1. از داغ او سرم به گریبان آتش است
رگ در تنم چو شمع، رگ جان آتش است
1. کام، آشنا به ماحضر روزگار نیست
جز زهر غصه در شکر روزگار نیست
1. بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست
از بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست