تلقین حجت از لب جانانم از حزین لاهیجی غزل 231
1. تلقین حجت از لب جانانم آرزوست
من کافر محبتم، ایمانم آرزوست
1. تلقین حجت از لب جانانم آرزوست
من کافر محبتم، ایمانم آرزوست
1. زان پیشتر که باده به پیمانه آشناست
چشم ترم به گریهٔ مستانه آشناست
1. دیده تا بر هم زدم سامان باغ از دست رفت
ذوق مستی داشتم چون گل، ایاغ از دست رفت
1. قدح تا گرفتم بهاری به سر رفت
بهاری مگو، روزگاری به سر رفت
1. تیغت به سرم خمار نگذاشت
حسرت به دل فگار نگذاشت
1. نه تنها گل گریبان چاک بازار است از دستت
که در جیب چمن صد پیرهن خار است از دستت
1. پیغام غنچه با دم مشکل گشای کیست؟
بوی گل گسسته عنان در هوای کیست؟
1. یا رب این غنچه دهن مست ز میخانهٔ کیست؟
عهد و پیمان لبش با لب پیمانهٔ کیست؟
1. گرمی مهر، به وبرانه و آباد یکی ست
حسن اگر تیغ کشد، بنده و آزاد یکی ست
1. حق را بطلب مسجد و میخانه کدام است؟
از باده بگو، شیشه و پیمانه کدام است؟
1. شمع سان با تو شبم رفت و تمنا مانده ست
همه تن صرف نظر گشت و تماشا مانده ست
1. به تن ز بادهٔ عشق تو رنگ و بو کافی ست
همین قدر که نمی هست در سبو، کافی ست