بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه از حزین لاهیجی غزل 219
1. بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت
1. بر سر خود دهدم جا، خم پاکیزه سرشت
خاکم آن روزکه درمیکده خواهد شد خشت
1. آب حیات در رقم مشک فام ماست
از خضر خامه، زندهٔ جاوید نام ماست
1. هزار رنگ گل داغ در کنار من است
جنون کجاست که جوش سیه بهار من است؟
1. چه دولتی است که دردت نصیب جان من است!
همای تیر تو را، طعمه استخوان من است
1. لعلت حیات بخش دل و جان عاشق است
آبش زلال چشمه حیوان عاشق است
1. از شرم، زبانم به گلستان تو بسته ست
صد نکته به یک خندهٔ پنهان تو بسته ست
1. یاری که غمی می برد از یاد، شراب است
خون گرمی اگر هست درین بزم، کباب است
1. به گرد عارض او خط عنبرین پیداست
چو سبزه ای که بر اطراف یاسمین پیداست
1. عالم تمام از رخ جانانه روشن است
از یک چراغ، کعبه و بتخانه روشن است
1. احساس مبدل شد و محسوس همان است
صد شمع فزون سوخته، فانوس همان است
1. صبح را لمعهٔ نور از ید بیضای دل است
آتش طور، فروغ رخ موسای دل است
1. ای وقف شهیدان تو صحرای قیامت
آوازه ای از کوی تو غوغای قیامت