1 ملامتگو چه میگردد ز پی مجنون شیدا را؟ نسازد هیچ عاقل تنگ بر دیوانه صحرا را
1 عنان به دست شتاب است تا درنگ ترا کسی چون صلح نفهمد زبان جنگ ترا
1 آنکه کرد از داغ دل، روشن چراغ لاله را بر دل من کاش میافزود داغ لاله را
2 گر ز دل آهم نمیخیزد نه از افسردگیست دود دل بر سر نمیباشد چراغ لاله را
1 کی رسد هرگز گزند از چشم بد، خوب مرا کز فروغ حسن نتوان دید مطلوب مرا
2 شعله، پردازد حدیث شوق من با صد زبان چون بسوزد غیر پیش یار، مکتوب مرا
1 مانع گریه نشد چشم مرا دیدن تو تاب خورشید کجا خشک کند دریا را
2 پرده بر داغ کشم چون روم از شهر برون بر دل لاله چرا تنگ کنم صحرا را
3 کی به سودای دلم سلسله مویی برخاست که سر زلف تو بر هم نزد آن سودا را
1 غم عشق تو در هر جا که محکم میکند پا را بود اول حکایت این که جان خالی کند جا را
2 به جای لاله و گل دیده پرخون برون جوشد بت من بر زمین هرجا گذارد آن کف پا را
3 یکی از رتبه اعجاز عشق این است خوبان را که طفلی میتواند کرد کار صد مسیحا را
1 همدرد زلیخا شده یعقوب وگرنه کی این همه مهر است به فرزند، پدر را
2 چشم از مژه گو در کمرش پنجه مینداز هرگز نکند شانه کسی موی کمر را
1 مست آن بزمم که خون دل شراب ناب اوست مرغ آن باغم که پیکان غنچه سیراب اوست
1 تا اشک تو بر عارض پرنور فرو ریخت از رشک گلت آب رخ حور فرو ریخت
1 باز دل پایبند دام کسیست روز و شب گوش بر پیام کسیست
2 گو نفس بعد ازین ز سینه تنگ پا برون نه، که این مقام کسیست
3 هیچکس نیست در جهان آزاد هرکه را بنگری به دام کسیست