گل رخسار تو چون دسته از انوری ابیوردی غزل 120
1. گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ در ماتم نشستند
1. گل رخسار تو چون دسته بستند
بهار و باغ در ماتم نشستند
1. آن شوخ دیده دیده چو بر هم نمیزند
دل صبر پیشه کرد و کنون دم نمیزند
1. هرکرا عشقت به هم برمیزند
عاقبت چون حلقه بر در میزند
1. هرچ از وفا به جای من آن بیوفا کند
آنرا وفا شمارم اگرچه جفا کند
1. نوبت حسن ترا لطف تو گر پنج کند
عشق تو خاک تلف بر سر هر گنج کند
1. گر وفا با جمال یار کند
حلقه در گوش روزگار کند
1. معشوق دل ببرد و همی قصد دین کند
با آشنا و دوست کسی اینچنین کند
1. جان وصال تو تقاضا میکند
کز جهانش بیتو سودا میکند
1. دل به عشقش رخ به خون تر میکند
جان ز جورش خاک بر سر میکند
1. حسن تو عشق من افزون میکند
عشق او حالم دگرگون میکند
1. یار در خوبی قیامت میکند
حسن بر خوبان غرامت میکند
1. زلفش اندر جور تلقین میکند
رخ پیاده حسن فرزین میکند