با روی دلفروزت سامان از انوری ابیوردی غزل 108
1. با روی دلفروزت سامان بنمیماند
با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند
1. با روی دلفروزت سامان بنمیماند
با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند
1. جانا دلم از غمت به جان آمد
جانم ز تو بر سر جهان آمد
1. عجب عجب که ترا یاد دوستان آمد
درآ درآ که ز تو کار ما به جان آمد
1. رخ خوبت خدای میداند
که اگر در جهان به کس ماند
1. نه در وصال تو بختم به کام دل برساند
نه در فراق تو چرخم ز خویشتن برهاند
1. هرچه مرا روی تو به روی رساند
ناخوش و خوشدل بهروی خوش بستاند
1. مرا مرنجان کایزد ترا برنجاند
ز من مگرد که احوال تو بگرداند
1. حسن تو گر بر همین قرار بماند
قاعدهٔ عشق استوار بماند
1. طاقت عشق تو زین بیشم نماند
بیش از این بیتو سر خویشم نماند
1. درد تو دلا نهان نماند
اندوه تو جاودان نماند
1. در همه آفاق دلداری نماند
در همه روی زمین یاری نماند
1. عشق تو ز دل برید نتواند
وصل تو به جان خرید نتواند