سفر گزیدم وبشکست عهد از ظهیر فاریابی قصیده 1
1. سفر گزیدم وبشکست عهد قربی را
مگر به حله ببینم جمال سلمی را
1. سفر گزیدم وبشکست عهد قربی را
مگر به حله ببینم جمال سلمی را
1. گیتی که اولش عدم و آخرش فناست
در حقّ او گمان ثَبات و بقا خطاست
1. حلقه زلف یار ، دام بلاست
دل درو بسته ایم عین خطاست
1. یک امشبم که خم ابروی تو محراب است
چرا به گرد من از آب دیده غرقاب است
1. بگشاد عشق روی تو چون روزگار دست
دست غمت ببست مرا استوار دست
1. گفتار تلخ از آن لب شیرین نه در خورست
خوش کن عبارتت که خطت هرچه خوشتر است
1. رویت از حسن در جهان سمر است
عقد زلفت نشیمن قمر است
1. خسروا ،وقت می گل فام است
رونق عیش درین ایام است
1. روز جشن عرب و وقت نشاط عجم است
شادزی گرچه فلک باعث اندوه و غم است
1. شاها درِ تو قبله شاهان عالم است
گردون تو را مسحر و گیتی مسلم است
1. آنک به حق داور زمان وزمین است
خسرو پیروز بخت نصرة دین است
1. انک بر تخت مکرمت شاه است
شرف الدینِ حق شرفشاه است