1 راه پر خوف و اجل در پی و، منزل دور است مژه برهم زدنی خواب گرانست اینجا
1 نبود بری بغیر کدورت شتاب را استادگی است صیقل آیینه آب را
1 حاصل ندامت است غرور و شتاب را دست تأسف است گزک، این شراب را
1 کجا نقصان پذیرد عشق از دمسردی ناصح نباشد از هوای سرد پروا گرمی تب را
1 از خود آزادی، بر حق بنده میسازد ترا پیشتر از مرگ مردن، زنده میسازد ترا!
2 گریه بر روز سیاه خویش کردن، همچو ابر پای تا سر، همچو گلشن خنده میسازد ترا
1 ز درویشان بیقدر است رفعت اهل دولت را ز پهلوی پری یابد هما اوج سعادت را
2 کشد دریای رحمت، تنگ چون مادر در آغوشت برون کن از سر خود چون حباب این باد نخوت را
1 دیده هرکس ندارد تاب دیدار ترا چشم حسرت میتواند دید رخسار ترا
2 از رگ غیرت به ما دل میکشد خنجر، مگر دیده در یک بزم هوش ما و گفتار ترا
1 ای که غافل نشوی یک نفس از یاد جهان عنقریب است که کرده است فراموش ترا!
1 راه پرچاهست و، غفلت برده ای مسکین ترا دیدن بالا بلندان، کرده بالا بین ترا!
1 سرو تو، خط کشد ورق نو بهار را زلف کج تو حلقه کند نام مار را