1 بی رخصت دل زبان بگفتن مگشا انگشت زبانست ترا عیب نما
2 گردد ز سخن نقص سخنگو ظاهر ز آواز شود شکست چینی پیدا
1 افگند ز پای، ضعف پیری ما را از دست ستد، پای جهان پیما را
2 می برد مرا براه، پا تا امروز من بعد، براه می برم من پا را
1 نرمی، ز سر تو واکند غوغا را سازد عاجز، ملایمت اعدا را
2 نرمان، آزار از درشتان نکشند از سنگ چه نقص پنبه مینا را؟!
1 کاهید ز عشق تو تن و جان ما را آمد شد ناله گشت سوهان ما را
2 دور از گل رخسار تو گویی تن زار خاریست فتاده در گریبان ما را
1 تا کام دهی، نفس بخود معجب را گردی شب و روز مشرق و مغرب را
2 کرد است ترا اسیر، نفس سگ تو کس دیده که سگ مرس کند صاحب را؟
1 دایم نبود جوانی ایام ترا صبح پیریست در پی، این شام ترا
2 فرداست که در دفتر ایام، اجل از قامت خم حلقه کند نام ترا
1 بر نقش جهان که راه زد جاهل را تا چند کنی محو تماشا دل را؟!
2 گر دیده عبرت بگشایی، کافیست یک مد نظر این ورق باطل را
1 در خانه، فراش و متکا نیست مرا فرشی جز نقش بوریا نیست مرا
2 ز اسباب ضیافت عزیزان چو حباب در خانه بجز آب و هوا نیست مرا!
1 پیری از عمر کرده بیزار مرا افگنده غم زمانه از کار مرا
2 در خانه تن خاک نشین باشم چند؟ ای مگر بیا زخاک بردار مرا
1 نبود چون نام، دشمنی انسان را بی نام و نشانیست امان ایمان را
2 از من پدران مهربان گر شنوند دیگر نکنند نام فرزندان را