1 از تتق کبریا صورت لطف خدا بسته نقابی ز نور روی نموده به ما
2 دُرهٔ بیضا بود صورت روحانیش شاه معانی جهان هر دو جهانش گدا
3 در عدم و در وجود رسم نکاح او نهاد مسکن اولاد ساخت دار فنا و بقا
4 برزخ جامع بُود صورت جمع وجود نور گرفته ز حق داده به عالم ضیا
1 تا ز نور روی او گشته منور آفتاب نور چشم عالمست و خوب و درخور آفتاب
2 وصف او گوید به جان شاه ، فلک در نیمروز مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
3 تا برآرد از دیار دشمنان دین دمار میکشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب
4 صور تا ماهست و معنی آفتاب و چشم ما شب جمال ماه بیند روز خوش در آفتاب
1 از نور روی اوست که عالم منور است حسنی چنین لطیف چه حاجت به زیور است
2 سلطان چار بالش و شش طاق و نه رواق بر درگه رفیع جلالش چو چاکر است
3 زوج بتول باب امامین مرتضی سردار اولیا و وصی پیمبر است
4 مسند نشین مجلس ملک ملائکه در آرزوی مرتبه و جای قنبر است
1 مرد مردانه شاه مردان است در همه حال مرد مردان است
2 در ولایت ولی والی اوست بر همه کاینات سلطان است
3 سید اولیا علی ولی آنکه عالم تنست و او جان است
4 گر چه من جان عالمش گفتم غلطی گفتهام که جانان است
1 گر نه آب است اصل گوهر چیست جوهر گوهر منور چیست
2 همه عالم چو گوهری دریاب با تو گفتم بدان که گوهر چیست
3 نقطه در دور دایره بنمود گرنه آب است این مدور چیست
4 خط فاصل میان ظلمت و نور جز وجود مضاف دیگر چیست
1 عمر بی عشق می گذاری هیچ حاصل از عمر خود چه داری هیچ
2 ماسِوی الله طلب کنی شب و روز به عدم می روی چه آری هیچ
3 در دو عالم به جز یکی نبُود این عددها که می شماری هیچ
4 دنیا و آخرت رها کردی آری آری چه می گذاری هیچ
1 بنازم جان روح افزای سید بنازم صورت زیبای سید
2 همه اسرار او دارد کماهی بنازم آن دل دانای سید
3 توان دید آفتاب هر دو عالم به نور دیدهٔ دانای سید
4 سر افرازی کنی در دین و دنیا گرت در سر بُود سودای سید
1 خوش رحمتیست یاران صلوات بر محمد گوئیم از دل و جان صلوات بر محمد
2 گر مومنی و صادق با ما شوی موافق کوری هر منافق صلوات بر محمد
3 در آسمان فرشته مهرش به جان سرشته بر عرش خوش نوشته صلوات بر محمد
4 صلوات اگر بگوئی یابی هرآنچه جوئی گر تو ز خیل اوئی صلوات بر محمد
1 در دو عالم چون یکی دارندهٔ اشیا بود هر یکی در ذات آن یکتای بی همتا بود
2 جنبش دریا اگر چه موج خوانندش ولی در حقیقت موج دریا عین آن دریا بود
3 عقل کل موجود گشت اول به امر کردگار نفس کل زو گشت ظاهر این سخن پیدا بود
4 عرش اعظم کرسی حق عقل و نفس آمد پدید اطلس است و ثابتات و تحت او اینها بود
1 دل چو سلطان ملک جان گردد پادشاه همه جهان گردد
2 چون ز چونی رسد به بی چونی مالک ملک لامکان گردد
3 دل ز صورت چو رو به معنی کرد بی نشانش همه نشان گردد
4 گرد بر گرد نقطهٔ وحدت همچو پرگار خط کشان گردد