4 اثر از قصاید شاه نعمت‌الله ولی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر قصاید شاه نعمت‌الله ولی شعر مورد نظر پیدا کنید.
خانه / آثار شاه نعمت‌الله ولی / قصاید شاه نعمت‌الله ولی

قصاید شاه نعمت‌الله ولی

1 هرچه مقصود تو است آن گردد هرچه گوئی چنین چنان گردد

2 آفتاب ار چه شب نهان گردد روز روشن چو شد عیان گردد

3 دارم امید آنکه هر گوشه مأمن جمله مومنان گردد

4 هر فقیری توانگری یابد پیر از دولتش جوان گردد

1 رند مستی که گرد ما گردد گر گدائیست پادشا گردد

2 هرکه با جام می بود همدم کی ز همدم دمی جدا گردد

3 خوش امینی بود که همچون ما محرم راز کبریا گردد

4 به یقین هر که خویش بشناسد عارف حضرت خدا گردد

1 رندان باده نوش که با جام همدند واقف ز سِر عالم و از حال آدمند

2 حقند اگر چه خلق نمایند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند

3 دانندگان حضرت ذات و به ذات او آئینهٔ صفات خدا و اسم اعظمند

4 بیشند از ملایک و پیشند از همه گرچه کمند در خود و از هر یکی کمند

1 نقطه ای در الف هویدا شد الفی در حروف پیدا شد

2 ذات وحدت به خود ظهوری کرد کثرتش از صفات و اسما شد

3 نقطه سه جمع شد الف گردید ذات و فعل و صفت به یکجا شد

4 مه ز خورشید آشکارا گشت الف از نقطه هم هویدا شد

1 چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبر ولی ندیده کسی را ز اولیا چه خبر

2 مرو به خود به خود آ تا خدای خود بینی بیا بگو که تو را از خود و خدا چه خبر

3 چو تو به عرش نرفتی چه دانی از معراج چو تو خدای ندیدی ز مصطفی چه خبر

4 توئی که بر لب دریای جسم معتکفی تو را ز حال کما هی جان ما چه خبر

1 بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبر اگر از جان شدی عاشق بگو صلوات پیغمبر

2 دل خود را منور کن جهانی پر ز عنبر کن دهان پر شهد و شکر کن بگو صلوات پیغمبر

3 اگر تو امت اوئی رضای او به جان جوئی چو ما شاید اگر گوئی بگو صلوات پیغمبر

4 خرد بویش به جان بوید ملک مهرش به دل جوید خدا صلوات او گوید بگو صلوات پیغمبر

1 داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار

2 آب آتش گشت و جاروبم بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر

3 عقل جاروبت نگار آن پیر کار باطنت دریا و هستی چون غبار

4 آتش عشقش چو سوزد عقل را باز جاروبی ز عشق آید به کار

1 حی و قیوم و قدیم لم یزل هر کسی را داده چیزی از ازل

2 مالک ملک است و ما مملوک او ملک او باشد همیشه بی خلل

3 با جلالش عقل عاقل بی محال با کمالش علم عالم در وحل

4 کل شیئی هالک الا وجهه خوش بخوان نص کلام لم یزل

1 عیسی گردون نشین تابع تو در ازل موسی دریا شکاف امت تو لم یزل

2 مهر منور نقاب از هوس روی تو بر رخ مه می کشد نقش خیالت بحل

3 پیر خرد طفل وار آمده در مکتبت سر قدر در ضمیر لوح قضا در بغل

4 دیدهٔ اهل نظر روی تو بیند چو نور خوش بود آن نور چشم در نظر بی سبل

1 دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم دل ز جان برداشتم تا وصل جانان یافتم

2 کار جمعی شد پریشان در هوای زلف او گرچه من جمعیت از زلف پریشان یافتم

3 عارفانه آمدم از غیب و در غیبُ الغیوب جمع و تفصیل وجود خویشتن زان یافتم

4 روح اعظم عقل او در درهٔ بیضا بود آدم معنی و هم لوح قضا زان یافتم

آثار شاه نعمت‌الله ولی

4 اثر از قصاید شاه نعمت‌الله ولی در سایت شعرنوش جمع آوری شده است. برای پیدا کردن شعر مورد نظر می توانید در این صفحه یا در صفحه های دیگر قصاید شاه نعمت‌الله ولی شعر مورد نظر پیدا کنید.