1 هرچه مقصود تو است آن گردد هرچه گوئی چنین چنان گردد
2 آفتاب ار چه شب نهان گردد روز روشن چو شد عیان گردد
3 دارم امید آنکه هر گوشه مأمن جمله مومنان گردد
4 هر فقیری توانگری یابد پیر از دولتش جوان گردد
1 رند مستی که گرد ما گردد گر گدائیست پادشا گردد
2 هرکه با جام می بود همدم کی ز همدم دمی جدا گردد
3 خوش امینی بود که همچون ما محرم راز کبریا گردد
4 به یقین هر که خویش بشناسد عارف حضرت خدا گردد
1 رندان باده نوش که با جام همدند واقف ز سِر عالم و از حال آدمند
2 حقند اگر چه خلق نمایند خلق را بحرند اگر چه در نظر ما چو شبنمند
3 دانندگان حضرت ذات و به ذات او آئینهٔ صفات خدا و اسم اعظمند
4 بیشند از ملایک و پیشند از همه گرچه کمند در خود و از هر یکی کمند
1 نقطه ای در الف هویدا شد الفی در حروف پیدا شد
2 ذات وحدت به خود ظهوری کرد کثرتش از صفات و اسما شد
3 نقطه سه جمع شد الف گردید ذات و فعل و صفت به یکجا شد
4 مه ز خورشید آشکارا گشت الف از نقطه هم هویدا شد
1 چو تو به ما نرسیدی تو را ز ما چه خبر ولی ندیده کسی را ز اولیا چه خبر
2 مرو به خود به خود آ تا خدای خود بینی بیا بگو که تو را از خود و خدا چه خبر
3 چو تو به عرش نرفتی چه دانی از معراج چو تو خدای ندیدی ز مصطفی چه خبر
4 توئی که بر لب دریای جسم معتکفی تو را ز حال کما هی جان ما چه خبر
1 بیا ای مومن صادق بگو صلوات پیغمبر اگر از جان شدی عاشق بگو صلوات پیغمبر
2 دل خود را منور کن جهانی پر ز عنبر کن دهان پر شهد و شکر کن بگو صلوات پیغمبر
3 اگر تو امت اوئی رضای او به جان جوئی چو ما شاید اگر گوئی بگو صلوات پیغمبر
4 خرد بویش به جان بوید ملک مهرش به دل جوید خدا صلوات او گوید بگو صلوات پیغمبر
1 داد جاروبی به دستم آن نگار گفت کز دریا برانگیزان غبار
2 آب آتش گشت و جاروبم بسوخت گفت کز آتش تو جاروبی برآر
3 عقل جاروبت نگار آن پیر کار باطنت دریا و هستی چون غبار
4 آتش عشقش چو سوزد عقل را باز جاروبی ز عشق آید به کار
1 حی و قیوم و قدیم لم یزل هر کسی را داده چیزی از ازل
2 مالک ملک است و ما مملوک او ملک او باشد همیشه بی خلل
3 با جلالش عقل عاقل بی محال با کمالش علم عالم در وحل
4 کل شیئی هالک الا وجهه خوش بخوان نص کلام لم یزل
1 عیسی گردون نشین تابع تو در ازل موسی دریا شکاف امت تو لم یزل
2 مهر منور نقاب از هوس روی تو بر رخ مه می کشد نقش خیالت بحل
3 پیر خرد طفل وار آمده در مکتبت سر قدر در ضمیر لوح قضا در بغل
4 دیدهٔ اهل نظر روی تو بیند چو نور خوش بود آن نور چشم در نظر بی سبل
1 دُرد دردش خورده ام تا صاف درمان یافتم دل ز جان برداشتم تا وصل جانان یافتم
2 کار جمعی شد پریشان در هوای زلف او گرچه من جمعیت از زلف پریشان یافتم
3 عارفانه آمدم از غیب و در غیبُ الغیوب جمع و تفصیل وجود خویشتن زان یافتم
4 روح اعظم عقل او در درهٔ بیضا بود آدم معنی و هم لوح قضا زان یافتم