1 چون تو بر ذرهّای حساب کنی ور به شبهت بُوَد عتاب کنی
2 ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی
3 کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا
4 چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در نامه کفر لایرضی
1 اندرین عصر بوالفضولی چند کرده از بر دو فصلک از ترفند
2 هیچ نادیده از علوم اثر هیچ نایافته ز حال خبر
3 همچو خر مانده عاجز معلف کرده عمر عزیز خویش تلف
4 همه در بند لقمهای و جماع همه را خون حلال بر اجماع
1 تا به دل بر گنه دلیر شدم زین حیات ذمیم سیر شدم
2 زین حیات ذمیم بیمقصود بهتر آید مرا عدم ز وجود
3 من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوده شدم
4 مرگ بهتر ز زندگانی بد نیست کاره ز مرگ خود بخرد
1 راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست
2 ورنه یک خطوتست راه بدو بنده باشی شوی تو شاه بدو
3 لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بینیازی کن
4 گفت بگذار و گِرد کرد برآی بندهای گران ز خود بگشای
1 آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد
2 تا سوی خانهٔ خدای شود به سوی خلق نیک رای شود
3 خلق گشت از قدوم زاهد شاد زآنکه بود او به پند دادن راد
4 گفت هرکس سداد و سیرت او وآن ورع و آن نکو سریرت او
1 آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت
2 از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست
3 روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی
4 بخرید آن حریص بیمایه بدل گاو خر ز همسایه
1 چون ستودی بسی عدولان را سخنی گوی بوالفضولان را
2 آنکه بیآلتند و بیمایه همه عریان چو کیر بیخایه
3 یا طلبکار زرق و تزویرند یا جهان را به حسبه میگیرند
4 شعر برده به گازر و جولاه خواسته زو بهای کفش و کلاه
1 وانکه هستند در سخن منحول گاه تکرار در مقوله فضول
2 از عروض و علل زنند نفس سالم و منزحف ز پیش و ز پس
3 در افاعیل و در مفاع و فعول گفته دایم به جای فضل فضول
4 کرده انجام بیت زا آغاز هزج از منسرح نداند باز
1 تا توانی به گرد عامه مگرد عامه از نام تو برآرد گرد
2 زان کجا عامه بیخرد باشد صحبت بیخردت بد باشد
3 به همه حال چون خودت خواهد صحبت او روان همی کاهد
4 چه نکو گفت آن خردمندی که سخنهای اوست چون پندی