1 ای درون پرور برون آرای وی خردبخش بیخرد بخشای
2 خالق و رازق زمین و زمان حافظ و ناصر مکین و مکان
3 همه از صنع تو مکان و مکین همه در امر تو زمان و زمین
4 آتش و آب و باد و خاک سکون همه در امر قدرتت بیچون
1 به خودش کس شناخت نتوانست ذات او هم بدو توان دانست
2 عقل حقش بتوخت نیک بتاخت عجز در راه او شناخت شناخت
3 کرمش گفت مر مرا بشناس ورنه کِشناسدش به عقل و حواس
4 به دلیلی حواس کی شاید گوز بر پشت قبّه کی پاید
1 احدست و شمار از او معزول صمدست و نیاز ازو مخذول
2 آن احد نی که عقل داند و فهم و آن صمد نی که حس شناسد و وهم
3 نه فراوان نه اندکی باشد یکی اندر یکی یکی باشد
4 در دویی جز بدو سقط نبوَد هرگز اندر یکی غلط نبوَد
1 دهر بیقالب قدیمی او طبع بی باعث کریمی او
2 نشود دهر و طبع بیقولش همچو جان از نهاد بیطولش
3 این و آن هردو ناقص و ابتر این و آن هردو ابله و بیبر
4 مادت او زکهنه و نو نیست اوست کز هستها به جز او نیست
1 پس چو مطلوب نبود اندر جای سوی او کی بود سفرت از پای
2 سوی حق شاهراه نفس و نَفَس آینهٔ دل زدودن آمد و بس
3 آینهٔ دل ز زنگ کفر و نفاق نشود روشن از خلاف و شقاق
4 صیقل آینه یقین شماست چیست محض صفاء دین شماست
1 بود شهری بزرگ در حدِ غور واندر آن شهر مردمان همه کور
2 پادشاهی در آن مکان بگذشت لشکر آورد و خیمه زد بر دشت
3 داشت پیلی بزرگ با هیبت از پی جاه و حشمت و صولت
4 مردمان را ز بهر دیدن پیل آرزو خاست زانچنان تهویل
1 آن یکی رجل گفته آن یک ید بیهده گفتهها ببرده ز حد
2 وآن دگر اصبعین و نقل و نزول گفته و آمده به راه حلول
3 وان دگر استواء عرش و سریر کرده در علم خویشتن تقدیر
4 یکی از جهل گفته قعد و جلس بسته بر گردن از خیال جرس
1 راد مردی ز غافلی پرسید چون ورا سخت جلف و جاهل دید
2 گفت هرگز تو زغفران دیدی یا جز از نام هیچ نشنیدی
3 گفت با ماست خوردهام بسیار صد ره و بیشتر نه خود یکبار
4 تا ورا گفت راد مرد حکیم اینت بیچاره اینت قلب سلیم
1 جانت را دوزخ آشیانه مکن خاطرت را محالْ خانه مکن
2 گرد بیهوده و محال مگرد بر در خانهٔ خیال مگرد
3 از خیال محال دست بدار تا بدان بارگه بیابی بار
4 اندرین بحر بیکرانه چو غوک دست و پایی بزن چه دانم بوک
1 هرکه را عون حق حصار شود عنکبوتیش پردهدار شود
2 سوسماری ثنای او گوید اژدهائی رضای او جوید
3 نعل او فرق عرش را ساید لعل او زیب فرش را شاید
4 زهر در کام او شکر گردد سنگ در دست او گهر گردد