1 دین حق را زابتدا زرسول جز ابوبکر کس نکرد قول
2 هر چه پیغمبرش زحق گفته کرده باور زصدق و پذرفته
3 جسم او همچو روح صافی بود با همه کس به طبع وافی بود
4 مشرق آفتاب صدق، دلش اثر لطف ایزد آب و گلش
1 قوت دین حق زعمّر بود خانه دین بدو معمر بود
2 جگر مشرکان پر از خون کرد کبرشان از دماغ بیرون کرد
3 از پی معدلت میان، اوبست کمر عدل در جهان، اوبست
4 عادت بدعت از جهان برداشت که کژی جز که در کمان نداشت
1 دین شرف یافته و دنیا زین از جمال وجود ذوالنورین
2 منبع جود و جامع قرآن صد ف در مکرمت عثمان
3 آنکه همت ورای کیوان داشت جیب جان نور نقد قرآن داشت
4 طلعتش بوده نور هر دیده سرمهٔ شرم داشت در دیده
1 بود حیدر در مدینه علم حافظ و خازن خزینهٔ علم
2 جان جود و جهان علم او بود بحر فضل و مکان حلم او بود
3 زو ظفر یافته مسلمانی ملت کفر ازو به نقصانی
4 «اقتلوالمشرکین» فرو خوانده به سر تیغ حکم آن رانده
1 دوش چون شاهد جهان افروز زلف شب برگرفت از رخ روز
2 من چو عنقا نهفته روی از خلق شسته حرف پا زتختهٔ زرق
3 گاهی اندر فنا بقا جستم درد را زان جهت دوا جستم
4 کاه سر بر در عدم زدهام در ره نیستی قدم زدهام
1 گفتم ای مرهم دل ریشم سخنت نوش جان پر نیشم
2 ای همایون لقای عیسی دم وی مبارک پی خجسته قدم
3 ای سبک روح این چه دلداری است وی گرانمایه این چه غمخواری است
4 ای ملک سایه این چه تعریف است وی فلک پایه این چه تشریف است
1 خردم دوش اندپن معنی نکتهای چند نغز کرد املی
2 گفت شهریکه جا و مبین ماست صحن او سقفگنبد اعلاست
3 خاک او راست نکهت عنبر آب او راست، لذت شکر
4 نز برودت در او اثر بینی نز حرارت در او شرر بینی
1 گفتم ای سایهٔ الهی تو زآنچه هستی جوی نکاهی تو
2 ای تو بر لوحکون حرف نخست آفرینش همه نتیجهٔ توست
3 نشو از توست شاخ فطرت را ثمر از توست باغ فکرت را
4 چون مرا دیدهای بدین سستی هر چهگفتی صلاح من جستی
1 نیستم اندرین سرای مجاز طاقت بار و قوف پرواز
2 نه غم این طرف توانم خورد نه بدان شهر ره توانم برد
3 پس همان به که گوشهای گیرم تن زنم گر زیم و گر میرم
4 به حوادث رضا دهم شاید چه کنم آنچنانکه پیش آید
1 چهکنم باکهکویم این سخنم گله از بخت یا زچرخ کنم
2 جگرم خونگرفت و نیستکسی که شود غمگسار من نفسی
3 روزعمرمبهشب رسید ونبود جز تعب حاصلم زچرخ کبود
4 نالهام زان شدست سر آهنگ کز عنا قامتم خمیده چو چنگ