1 ابتدای سخن به نام خداست آنکه بی مثل وشبه وبی همتاست
2 خالق الخلق و باعث الاموات عالم الغیب سامع الاصوات
3 ذات بیچونش را بدایت نیست پادشاهیش را نهایت نیست
4 نه در آید به ذات او تغییر نه قلم وصف او کند تحریر
1 حی و قیوم و قادر و قاهر اول اول آخر آخر
2 نطق، ابکم بمانده در صفتش وهم، عاجز شده زمعرفتش
3 نبرد عقل در صفاتش راه نبود وهم را به ذاتش راه
4 کی رسد وهم در جهان قدم که بلند است آستان قدم
1 وترو قدوس و واحد است و صمد وصف او لم یلد ولم یولد
2 بود او اول و بدایت نه هستیش آخر و نهایت نه
3 به قدیم است اولش معروف به دوام است آخرش موصوف
1 به یقین واجب الوجود یکیست هر چه در وهم و خاطر آید نیست
2 مالک الملک و پادشاه به حق منشیء نفس و فاعل مطلق
3 هر چه درکل کون کهنه و نوست هست مفعول و فاعل همه اوست
4 بی قلم صورت بدیع نگاشت بی ستون خیمه رفیع افراشت
1 راه جستن زتو هدایت از او جهد کردن زتو عنایت از او
2 هرچه بینی زخاک تا گردون نیست چیزی زعلم او بیرون
3 زآنچه بیرون زسقف گردوناست جمله معلوم اوستکو چون است
4 هست علمش محیط برهمه چیز حکم او نافذ است در همه چیز
1 ای صفات مقدس تو صمد وی منزه زشبه و جفت و ولد
2 ای برآرندهٔ مه و خورشید نقشبند جهان بیم و امید
3 ای به تو زنده جان و جسم به جان جسم و جان را زلطفتوستروان
4 قبلهٔ روح آستانهٔ توست دل مجروح ما خزانهٔ توست
1 ما ضعیفان که در مجاهدهایم طالب لذت مشاهدهایم
2 به غلامیت جمله منسوبیم رد مکن گرچه زشت و معیوبیم
3 همه فانی شویم و تو باقی همه مست توایم و تو ساقی
4 بندگانیم ما، خدای تویی رهنماییم و رهنمای تویی
1 سید کائنات شمع رسل مفخر و پیشوای جمع رسل
2 شاهد حضرت ربوبیت خازن گنج سر هویت
3 ساکن خانقاه «اوادنی» سالک شاهراه «ارسلنا»
4 عنصرش محض زبدهٔ فطرت مدحتش نقش تختهٔ فکرت
1 بلبل گلستان «ما اوحی» شمسهٔ چرخ «الذی اسری»
2 دل او خازن خزانهٔ عشق سر او مرغ آشیانهٔ عشق
3 صیت شرعش همه جهان بگرفت هم زمین و هم آسمان بگرفت
4 انبیاء و رسل طفیل وی اند اوست سرخیل و جمله خیل وی اند
1 تو چه دانی چه در معنی سفت اندر آن دم که «لی مع الله» گفت
2 زآنکه بودست روز و شب مطلق ظاهرش با تو باطنش با حق
3 هر که فرمان او به جا بگذاشت کله از سر، سرش زتن برداشت
4 چاربارش که شهسوارانند از شرف بهترین یارانند