1 برازنده تاج و تخت و کلاه خدیو جوان بخت عباس شاه
2 چو بر تخت فرمانروایی نشست به نظم ممالک برآورد دست
3 نسق کرد از علم کار آگهی به فرمانبری کار فرماندهی
4 به تلقین دولت در آغاز کار حدود خدایی نمود استوار
1 چون به الهام الهی، گرداند نام خود خسرو جمجاه، صفی
2 بر سر مسند جم بار دگر کرد آرام به دلخواه صفی
3 زین جلوس دوم نامی، یافت نظر از حضرت الله صفی
4 کلک صائب پی تاریخ نوشت «شد سلیمان زمان شاه صفی»
1 گر چنین ابروی او ره می زند اصحاب را رفته رفته طاق نسیان می کند محراب را
2 از شبیخون حوادث عشقبازان غافلند می کند خون در جگر صید حرم قصاب را
3 سیر چشمان خیال از فکر وصل آسوده اند می گزد می شیرمست پرتو مهتاب را
1 سرگرانی مانع است از آمدن تیر ترا انتظار تیر خواهد کشت نخجیر ترا
2 ترک خونریزی نمی گویی، همانا عاشقان داده اند از دیده خود آب، شمشیر ترا
1 تا نگیرم بوسه از لب گلعذار خویش را نشکنم از چشمه کوثر خمار خویش را
2 چون کند برق تجلی پای شوخی در رکاب کوه نتواند نگه دارد وقار خویش را
1 آتش افروز جنون شد دامن صحرا مرا طشت آتش ریخت بر سر لاله حمرا مرا
2 هر سر راهی به آگاهی حوالت کرده اند ناله نی شد دلیل عالم بالا مرا
3 نیست در بزم تو جایم، ورنه در هر محفلی می جهد از جا سپند و می نماید جا مرا
1 چند دارم در بغل پنهان دل افسرده را؟ چند در فانوس دارم این چراغ مرده را؟
2 سیر گلشن بی دماغان را نمی آرد به حال سایه گل می کشد در خون دل آزرده را
1 پیش رویش چون کنم منع از گرستن دیده را؟ چون کنم در شیشه این سیماب آتش دیده را؟
2 در سر آن زلف بی بخت رسا نتوان رسید چاره شبگیر بلندست این ره خوابیده را
1 بی نگاه من نشد در عشق معشوقی تمام صحبت فرهاد آدم کرد سنگ خاره را