1 زشترو چون سازد از خود دور خوی زشت را؟ لازم افتاده است خوی زشت، روی زشت را
1 چرخ میداند عیار آه پرتأثیر را میتوان در زخم دیدن جوهر شمشیر را
1 چشم صیاد تو ترسانده است چشم ناز را بیزبان کرده است سحر غمزهات اعجاز را
1 چون دریغ از دیده داری حسن ذات خویش را از چه دادی عرض بر عالم صفات خویش را؟
1 از دست کار رفته بود پیش، کار ما در برگریز جوش زند نوبهار ما
1 گردون سنگدل نبود مرد جنگ ما پروای تیغ کوه ندارد پلنگ ما
1 زد غوطه بس که در تن خاکی روان ما گردید رفته رفته زمین آسمان ما
1 تا چند نهد روی به رو آن کف پا را؟ می ریزم، اگر دست دهد، خون حنا را!
1 بگذار شود زیر و زبر جسم گران را تا چند عمارت کنی این گور روان را؟
1 بیدار کند بانگ نی افسرده دلان را نی صور سرافیل بود مرده دلان را