1 آنچنان کز رفتنِ گل، خار میمانَد به جا از جوانی حسرتِ بسیار میمانَد به جا
2 آهِ افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است آنچه از عمرِ سبکرفتار میمانَد به جا
3 نیست غیر از رشتهٔ طولِ اَمَل چون عنکبوت آنچه از ما بر در و دیوار میمانَد به جا
4 کامجویی غیرِ ناکامی ندارد حاصلی در کفِ گلچین ز گلشن خار میمانَد به جا
1 اگر نه مدِّ بسمالله بودی تاجِ عنوانها نگشتی تا قیامت نو خطِ شیرازه، دیوانها
2 نهتنها کعبه صحراییست، دارد کعبهٔ دل هم به گردِ خویشتن از وسعتِ مشرب بیابانها
3 به فکرِ نیستی هرگز نمیافتند مغروران اگرچه صورتِ مِقراضِ لا دارد گریبانها
4 سرِ شوریدهای آوردهام از وادیِ مجنون تهی سازید از سنگِ ملامت جیب و دامانها
1 نغمه آرام از من دیوانه میسازد جدا خواب را از دیده این افسانه میسازد جدا
2 پرده شرم است مانع در میان ما و دوست شمع را فانوس از پروانه میسازد جدا
3 موج از دامان دریا برندارد دست خویش جان عاشق را که از جانانه میسازد جدا؟
4 هرکجا سنگیندلی در سنگلاخ دهر هست سنگ از بهر من دیوانه میسازد جدا
1 جان روشندل ز جسم مختصر باشد جدا در صدف از راه غلطانی گهر باشد جدا
2 از فشردن غوطه در دریای وحدت می زند گر چه از هم بند بند نیشکر باشد جدا
3 رشته سازی است کز مضراب دور افتاده است دردمندان را رگی کز نیشتر باشد جدا
4 خازن گنج گهر را دورباشی لازم است نیست ممکن کوه را تیغ از کمر باشد جدا
1 شد به دشواری دل از لعل لب دلبر جدا این کباب تر به خون دل شد از اخگر جدا
2 نقش هستی را به آسانی ز دل نتوان زدود بی گداز از سکه هیهات است گردد زر جدا
3 آگه است از حال زخم من جدا از تیغ او با دهان خشک شد هر کس که از کوثر جدا
4 کار هر بی ظرف نبود دل ز جان برداشتن زان لب میگون به تلخی می شود ساغر جدا
1 خط نمی سازد مرا زان لعل جان پرور جدا تشنه کی گردد به تیغ موج از کوثر جدا
2 سبزه خط لعل سیراب ترا بی آب کرد آب را هر چند نتوان کرد از گوهر جدا
3 از دل خونگرم ما پیکان کشیدن مشکل است چون توان کردن دو یکدل را ز یکدیگر جدا
4 می کند روز سیه بیگانه یاران را ز هم خضر در ظلمات می گردد ز اسکندر جدا
1 با خودی هرگز نگردد دل ز درد و غم جدا هر که از خود شد جدا، شد از غم عالم جدا
2 نان جو خور، در بهشت جاودان پاینده باش کز بهشت از خوردن گندم شده است آدم جدا
3 تا ترا چون گل درین گلزار باشد خرده ای دیده شوری بود هر قطره شبنم جدا
4 دور گشتن از سبکروحان بود بر دل گران می شود سنگین چو عیسی گردد از مریم جدا
1 گر چه باشند آن دو زلف مشکبار از هم جدا نیستند اما به وقت گیر و دار از هم جدا
2 مستی و مخموری از هم گر چه دور افتاده اند نیست در چشم تو مستی و خمار از هم جدا
3 لرزد از بیم جدایی استخوانم بند بند هر کجا بینم فلک سازد دو یار از هم جدا
4 نشأه و می را نماید با کمال اتحاد از نگاهی چشم شور روزگار از هم جدا
1 می شوند از سرد مهری دوستان از هم جدا برگها را می کند باد خزان از هم جدا
2 قطره شد سیلاب و واصل شد به دریای محیط تا به کی باشید ای بی غیرتان از هم جدا
3 گر دو بی نسبت به هم صد سال باشند آشنا می کند بی نسبتی در یک زمان از هم جدا
4 در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر تا به هم پیوست، شد تیر و کمان از هم جدا
1 گر چه جان ما به ظاهر هست از جانان جدا موج را نتوان شمرد از بحر بی پایان جدا
2 از جدایی، قطع پیوند خدایی مشکل است گر شود سی پاره، از هم کی شود قرآن جدا
3 می شود بیگانگان را دوری ظاهر حجاب آشنایان را نمی سازد ز هم هجران جدا
4 زود می پاشد ز هم جمعیت بی نسبتان دانه را از کاه در خرمن کند دهقان جدا