-
لایک
-
ذخیره
- شاعر
- عکس نوشته
- ثبت کامنت
- دیگر شعرها
1 از نمکدان تو محشر گرد بیرون رانده ای برق پیش خوی تندت پای در گل مانده ای
2 پیش ابرویت مه نو یوسف زندانیی پیش رویت لاله شمع آستین افشانده ای
3 از مه عید و شفق زخم درونم تازه شد کس چه گل چیند دگر از تیغ در خون رانده ای؟
4 دید تا در سرنوشتم خون ز چشمش جوش زد نامه تا انجام از سیمای عنوان خوانده ای
5 مشک بر ناسورم امروز از شماتت می فشاند در سر مستی سر زلف ترا پیچانده ای
6 خاک خور، می گفت و گرد خرمن دونان مگرد خاک استغنا به چشم حرص و آز افشانده ای
7 زرپرستی را بتر از بت پرستی گفته است حرص را چون سگ ز صحن مسجد دل رانده ای
8 هر که را بینی به درد خویشتن درمانده است از که جوید نسخه درمان خود درمانده ای؟
9 کیست جز صائب به لوح خاک از اهل سخن گرد پاپوش قلم در لامکان افشانده ای