1 چون ز طرف باغ آن سرو روان آید برون گل ز دنبالش چو سنبل موکشان آید برون
2 ریزد از خون غزالان حرم رنگ شکار چون به عزم صید آن ابرو کمان آید برون
3 می گشاید جوی خون از مغز سنگ خاره را ناله هر کس چو نی از استخوان آید برون
4 هر تمنایی که پختم زیر گردون خام شد زین تنور سرد هیهات است نان آید برون
5 خامه من پیشتر از نامه می گردد تمام نی سوار از دشت پر آتش چسان آید برون؟
6 راز عشق از پرده ناموس بیرون اوفتاد چون ز تسخیر فروغ مه کتان آید برون؟
7 آه می آید برون از سینه پر ناوکم همچو شیری کز میان نیستان آید برون
8 برنمی گردم به در بستن ازین بستانسرا بسته ام همت که نخل باغبان آید برون!
9 سایه میخانه صائب از سر ما کم مباد! هر که پیر آید به این منزل جوان آید برون
دیدگاهها **