1 تا لبش کرد چو طوطی به سخن تلقینم شد قفس چوب نبات از سخن شیرینم
2 موج دریای حوادث رگ خواب است مرا بس که کوه غم او کرد گران تمکینم
3 طاقت جلوه او نیست مرا، می ترسم که به فردوس برد دیده کوته بینم
4 حیف و صد حیف که در سینه بی حاصل من نیست آهی که بساط دو جهان برچینم
5 تخته مشق تماشای جهان گردیدم من که می خواستم از خویش جدا بنشینم
6 بحر از پنجه مرجان نپذیرد آرام چند برسینه نهی دست پی تسکینم؟
7 منم آن آهوی مشکین که سویدای زمین نافه مشک شده است از نفس مشکینم
8 چه امیدست شود شمع مزارم صائب؟ آن که یک بار نیامد به سر بالینم
دیدگاهها **