1 فریاد نخیزد ز دل پر گله ما نبود چو جرس هرزه درا آبله ما
2 هر جا که زند نشتر خاری مژه بر هم خون دشنه کشد از جگر آبله ما
3 فریاد ازین برق نگاهان که نکردند رحمی به گل کاغذی حوصله ما
4 صائب به چه امید گشاییم لب از هم؟ آن چشم سخنگو ندهد گر صله ما
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 دارم ز اشک گرم دل تاب خورده ای چون خار و خس تپانچه سیلاب خورده ای
2 خون خوردنم تراوش ازان کم کند که من دارم چو لاله ساغر خوناب خورده ای
1 هیچ جوینده ندانست که جای تو کجاست آخر ای خانه برانداز سرای تو کجاست؟
2 روزنی نیست که چون ذره نجستیم ترا هیچ روشن نشد ای شمع که جای تو کجاست
1 هر خسی قیمت نداند ناله شبخیز را خسروی باید که داند قدر این شبدیز را
2 خامشی دریا و گفت و گو خس و خاشاک اوست پاک کن از خار و خس این بحر گوهر خیز را
1 کرد بی تابی فزون زنگ دل غم دیده را پایکوبی آب شد این سبزه خوابیده را
2 می شود ظاهر عیار فقر بعد از سلطنت توتیای چشم باشد خاک، طوفان دیده را
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
2 همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به