1 پای ما تا از گل تعمیر می آید برون جوی خون از پنجه تدبیر می آید برون
2 نیست مهر مادری در طینت گردون، چرا صبح را بی خود ز پستان شیر می آید برون؟
3 تا کند دیوانه ای را در محبت پایدار خون ز چشم حلقه زنجیر می آید برون
4 می جهد از سینه پر ناوک من آه گرم زین نیستان عاقبت این شیر می آید برون
5 ابر رحمت سایه اندازد اگر بر خاک ما تا قیامت سبزه شمشیر می آید برون
6 هر کجا تدبیر می چیند بساط مصلحت از کمین بازیچه تقدیر می آید برون
7 آنچه من از شکوه در دل بر سر هم چیده ام کی زبان از عهده تقریر می آید برون؟
8 می کند آواره یک کج بحث چندین راست را یک کمان از عهده صد تیر می آید برون
9 خامه جان بخش صائب چون شود صورت نگار آب خضر از چشمه تصویر می آید برون
دیدگاهها **