1 به که بردیده گستاخ تمنا فکنم پرده ای کز رخ آن آینه سیما فکنم
2 خوش نشین نیست چنان جوهر بینایی من که به هر آینه رو طرح تماشا فکنم
3 بی تو گر چشم به رخسار بهشت اندازم مشت خاری است که در دیده بینا فکنم
4 مایه عیش حیات ابدی می گردد هر نگاهی که بر آن قامت رعنا فکنم
5 نیست در روی زمین کوه گران تمکینی تا بر او سایه اقبال چو عنقا فکنم
6 کشتی خاک ز آب گهرم طوفانی است به که این گوهر شهوار به دریا فکنم
7 برنتابد دو جهان درد گرانسنگ مرا این نه کوهی است که در دامن صحرا فکنم
8 خاک در کاسه کنم دیده دون همت را به غلط دیده اگر بر رخ دنیا فکنم
9 تا گمان نفسی هست مرا، ممکن نیست بار خود بر دل گردون چو مسیحا فکنم
10 خجلم چون کف بی مغز ز روشن گهران من که سجاده خود بر سر دریا فکنم
11 می شود مشرق خورشید سعادت صائب چون هما سایه اقبال به هر جا فکنم
دیدگاهها **