1 خامش نمی شوم چو جرس بادهان خشک دارم هزار نغمه تربازبان خشک
2 از سایه ام اگر چه به دولت رسند خلق باشد نصیب من چو هما استخوان خشک
3 بی آب، نان خشک گلو گیر می شود گر آبرو به جاست گواراست نان خشک
4 چون تیغ آبدار کند جلوه درنظر آن راکه آبروست به جا درجهان خشک
5 چون ماهیان ز نعمت الوان روزگار ماصلح کرده ایم به آب روان خشک
6 سر برنیاورم ز زمین روز باز خواست از بس که دیده ام تری از آسمان خشک
7 آب مروت از قدح آسمان مجوی بگذر چو تیر راست ز بحر کمان خشک
8 روزی که نیست ابرتری درنظر مرا چون شیشه می خلد به دلم آسمان خشک
9 ساقی کجاست تا در میخانه واکند تا اهل زهد تخته کنند این دکان خشک
10 از جان پرغبار سخنهای تر مرا چون لعل آبدار برآید ز کان خشک
11 چون پای قطع راه نداری ز کاهلی بیرون مرو ز راه چو سنگ نشان خشک
12 چون تیغ اگر چه تشنه لبی داردم کباب تر می کنم گلوی جهان بازبان خشک
13 حیرت ز بس که کرد زمین گیر خلق را این دشت، سنگلاخ شد ازرهروان خشک
14 نازک خیال هم ز سخن می رسد به کام گرتر شود زآب گهرریسمان خشک
15 آه ندامتی است که در دل خلد چو تیر حاصل مرا ز قامت همچون کمان خشک
16 مهمان آسمان و فضولی، چه گفتگوست نگذاشت آرزو به دل این میزبان خشک
17 صائب شده است دام وقفس گلستان من از بس گزیده است مرا آشیان خشک
دیدگاهها **