1 می بده ساقی که از فیض شراب صبحگاه نور می بارد ز روی آفتاب صبحگاه
2 نقد انجم را به یک جام صبوحی می دهد خوب می داند فلک، قدر شراب صبحگاه
اولین نفری باشید که نظر میدهید
این شعر چه حسی در تو زنده کرد؟ برداشتت رو بنویس، تعبیرت رو بگو، یا پرسشی که در ذهنت اومده رو مطرح کن.
1 کم نشد در سربلندی فیض ما چون آفتاب سایهٔ ما بیش شد چندان که بالاتر شدیم
1 این ریش پروران که گرفتار شانه اند غافل که صد خدنگ بلا را نشانه اند
2 در خانمان خرابی دل سعی می کنند این غافلان که در پی تعمیر خانه اند
1 از نسیم ای ساکن بیت الحزن غافل مشو چشم می خواهی ز بوی پیرهن غافل مشو
2 چون نمی آید به چشم از بس لطافت نوبهار از تماشای گل و سرو و سمن غافل مشو
1 نیست یک نقطهٔ بیکار درین صفحهٔ خاک ما درین غمکده یارب به چه کار آمدهایم؟
1 ز کویت رفتم و الماس طاقت بر جگر بستم تو با اغیار خوش بنشین که من بار سفر بستم
2 همان بهتر که روگردان شوم از خیل مژگانش به غیر از خون دل خوردن چه طرف از نیشتر بستم
1 نیست در دیده ما منزلتی دنیا را ما نبینیم کسی را که نبیند ما را
2 زنده و مرده به وادید ز هم ممتازند مرده دانیم کسی را که نبیند ما را
شماره موبایل خود را وارد کنید:
کد ارسالشده به