1 جمعی که دراندیشه آن چشم خمارند در پرده دل شب همه شب باده گسارند
2 هر چند که در پرده شرمندنکویان چون باز نظر دوخته در فکر شکارند
3 لاغر کن دلها ز سرینهای گرانسنگ فربه کن غمها ز میانهای نزارند
4 در ریختن دل همه چون باد خزانند در پرورش جان همه چون ابر بهارند
5 یارب نرسد گرد غمی بر دل ایشان هر چند غم صائب بیچاره ندارند